به چهلم خیلیا نزدیک میشیم،خیلیا که دیگه بینمون نیستن 

همونطور که گفتم نمیتونم باور کنم اینهمه گذشته.هنوز توی تک تک خیابونا و کوجه ها بوی خون بچه محلامو حس میکنم.انگار یه ایران داره برای مردم سرزمینم اشک میریزه. اما اگه چیزی یاد گرفته باشم اون اینه که.وقتی معترض تبدیل به مبارز شد.دیگه نمیشه جلوشو گرفت

هربار که دستشو،گردنشو،پاشو قطع کنی. اون برمیگرده و میجنگه.چون اراده جنگیدن داره.شاید یه ادم بمیره ولی ایدئولوژی فکریش.نفرتش و تاثیرش روی اطرافیانش هرگز نخواند مرد و من. دستشونم.اون نفرت و خشمشون توی من جمع شده و یکصدا فریاد میزنه.برای روزای بهتر شاید. من مسیر خودمو انتخاب کردم.امیدوارم که درست باشه.امیدوارم نه توی مسیر تاریکی قدم برداشته باشم نه در این مسیر پیاده نظام دشمن باشم.