۱،۲،۳ حرکت

Welcome to arino castel

به قصر آرینو خوش امدین

(تا اون جایی که بتونیم میخوایم نظر شما رو نسبت به اینجا جذب کنیم)

به عنوان شاهزاده این قلعه، آرین تلاشم رو میکنم تا اوقات خوبی رو اینجا براتون رقم بزنم

با گذشت پنج سال از تاریخ ساخت این مکان با کمک تجربه ای که اینجا و در این سالها کسب کردیم امیدواریم تا بهترین بازدهی رو داشته باشیم

اینجا میتونی همه چی پیدا کنی،یک قصر که برای سرگرم شدن شما ساخته شده

برای ملاقات با من و دیگر اعضای اینجا میتونی از درهای زیر به سمت تالار اجتماع و ملاقات شخصی با من استفاده کنی

 

 

  • Arian

جهل

خستم از این جهل اطرافیانم.دیگر نمیتوانم تحمل کنم. . .میخواهم ناشنوا باشم تا نشنوم و نابینا باشم تا نبینم این جهالت مردمم را،کاش کمی کمتر فکر میکردند که میفهمد. کاش کمی کمتر ادعا داشتند که متوجه میشوند‌.

  • Arian

دنیا

فحش، زبان مشترک دهکده شده بود؛ راهی ساده برای پنهان کردن ناتوانی از گفتن چیزی واقعی.

جهل آرام آرام می‌جویدشان.

نه با فریاد، با تکرار.

هر بار که نفهمیدن را به شوخی گرفتند،

هر بار که ناسزا را جای فکر نشاندند،

چیزی درونشان میمرد.

میتوانم بگویم مردم دهکده از همدیگر میترسیدند اما این ترس را با ناسزا گویی به یکدیگر پنهان میکردند.

فحش امن بود،کوتاه مبهم بی مسئولیت و به اصطلاح خودشان نشانه قدرت.اما کسی نمیفهمید که تنها دارند بر آتش فساد دهکده هیزم میریزند

کاش میتوانستم به مردم دهکده بفهمانم ناسزا گویی قدرت نمایی نیست. نشانه ای از فضای مسموم دهکده‌ست که در ان زندگی میکنیم.حیف که تنها میتوانم گوش هایم را بگیرم و تظاهر به ناشنوا بودن کنم

  • Arian

هعی.

بچها بیاین استفاده درست از افعال جمع رو به هم یاد بدیم 

مثلا وقتی میخوایم چندنفرو باهم جمع کنیم و بگیم برای مثال پنج نفر غذاشونو خوردن نگیم پنج نفر غذاشو خورده. 

با تشکر از عوامل پشت صحنه قصر آرینو.

  • Arian

یک یادآوری کوچیک

عجیب نیست که بعضی‌ها فکر می‌کنن می‌تونن با چند جمله‌ی کوتاه، زندگی بقیه رو قضاوت کنن. چون قضاوت کردن همیشه ساده‌تر از فهمیدنه. فهمیدن نیاز به فکر داره، به دیدن، به قبول این‌که همه‌ی آدم‌ها شبیه هم زندگی نمی‌کنن.

بلوغ فقط به سن یا ظاهر اتفاق‌ها نیست؛ به اینه که آدم بدونه هر رابطه، هر انتخاب و هر مسیر، داستان مخصوص خودش رو داره. وقتی چیزی رو از نزدیک نمی‌شناسی، عاقلانه‌ترین کار سکوت کردنه، نه تیکه انداختن. این فقط یه یادآوریه: احترام، قبل از هر قضاوتی، نشونه‌ی شعوره.

  • 𝐋𝐞𝐨𑂓

سالگرد

خیلی قشنگ بود مردم برات که😭

واقعا خوشحالم که این یک سال باهات بودم و امیدوارم تبریک سالگرد های دهم بیستم و سی ام هم باهم بگیریم.

  • Arian

معامله روی میز

 بلند می‌خندید.
دهکده به جهنم بدل شده بود، اما آتش این جهنم هم بدنش را گرم نمی‌کرد. در دخمه‌ای کنار شعله‌ها نشسته بود و با تکه‌های لباس برجا‌مانده ای که نباید در دستش میبود آتش را زنده نگه می‌داشت.

از دور، مردی با ظاهری آراسته نزدیک شد.

دستش را دراز کرد.لبخند داشت و شمشیر.

وعده روز های زیبایی برای دهکده را میداد

دستش را گرفت. مرد از روزهای آباد گفت، از دهکده‌ای نو، از سرهایی که خواهد افتاد تا خانه‌ها دوباره ساخته شوند. تصویر آینده را نشان می‌داد،بیش از حد روشن، بیش از حد آماده. مکث کرد.اما.....
چرا برای صلح، شمشیر آورده بود؟

هر حرکت شمشیرش آغشته به حیله‌ی سیاست بود..

اما هر بار که شمشیرش را بالا می‌آورد، چیزی در نگاهش حساب می‌کرد.

ضربه‌هایش بوی معامله می‌داد، نه رهایی.

 

 

.. .. .. .. ..بچها سلام.راستش توی این چندروز و توی این چند بخشی که از این داستان نوشتم سعی کردم دیدگاه خودم از شرایط فعلی ایران رو به تصویر بکشم.بدون ترس از قضاوت شدن‌.امیدوارم که منظورم رو بفهمین و دیدگاهم رو درک کنین.ممنون که وقتتونو گذاشتین و این چهارتا متن رو خوندین.ببخشید که خسته کننده بود😭

  • Arian

بسوزدزندانکهسوختجگرمهعی

اگه دوباره اینترنتا قطع شد و نتونستم باهاتون ارتباط بگیرم همگیتون مواظب خودتون باشید رفقا و عوامل پشت صحنه قصر آرینو نگران منم نباشید من خوبم مواظب خودتون باشید اگه اینترنتا باز قطع شد😭

  • 𝐋𝐞𝐨𑂓

هعی

حقیقتِ تلخی وجود دارد که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت؛ اگر این حاکمیت نبود، امروز بسیاری از فرزندان این سرزمین می‌توانستند چهره‌هایی جهانی باشند، آدم‌هایی افسانه‌ای و قابل احترام برای تمام دنیا. اما حالا، با وجود این شرایط، آن‌ها تنها در دلِ خودمان شناخته می‌شوند؛ برای ما هنرمندند، برای ما افتخارند، و برای ما افسانه‌اند بی‌آن‌که جهان فرصت دیدنِ تمامِ بزرگی‌شان را داشته باشد. 

لئو؛

نمیدونم ولی دلم خواست اینجاهم بزارمش...

  • 𝐋𝐞𝐨𑂓

پسر باادب

راستش اخیرا نمیخوام جو وبو خراب کنم.بنابراین پست موقته. 

ولی خب معرفی‌میکنم پسری که سرشو میندازه پایین تا دخترا رو معذب نکنه

قبلا هم بهت گفتم،تو بیمار جنسیی 

تو لایق هیچ احترامی نیستی و ادمایی مثل تو فقط باید از جامعه طرد بشن.مثل همین الان توی بلاگیکس

 

 

  • Arian

جنبه

مردم در وحشت بودند،گناه کبیره روزمره ای شده بود برای زندگی مردم تا نفرت از دین حاکمان را توجیح کنار گذاشتن انسانیت کنند.. حسادت،شهوت.شکم‌پرستی،طمع،کاهلی،خشم،غرور .. 

زیر آسمان خونین، مردم به یکدیگر پشت می‌کردند، نگاه‌هاشان از نفرت می‌سوخت و دست‌ها خالی از کمک بود.به کشتن معتاد شده بود،خنجر را از نفرت و خشم زیر گلوی سرباز حاکم گذاشت،به خود غره شده بود و هیچ ابایی برای کشتن نداشت،او دنبال باعث نبود،خنجرش روی حنجره عامل بود .شاید برای پیدا کردن انها به اندازه کافی اراده نداشت‌ 

وقتی فرزند بالادستان را میدید که در مهمانی های مجلل، در کاخ هایی که با خون مردم رنگ امیزی شده شراب مینوشند دیگر عذاب نمیکشید،حسادت میکرد و این تغیر در وجود او بود. برای سیر کردن شکم خودش خوراک دوستان قدیمی خود را میدزدید و مرگ تدریجی انها از گرسنگی را تماشا میکرد.۶ گناه و تنها یکی مانده.

وقتی به همسر سربازی که کشته بود و با چشمان غرق در وحشت و بی گناهی مرگ همسر خود را تماشا کرد نگاه میکرد. پایان.چشمانم هیچ‌چیز را نمی‌بینند… و من هنوز می‌خواهم.کار من اینجا تموم نشده مگه نه؟هه

  • Arian

ایئولوژی

هه ههه...نفرت تمام وجودش را فرا گرفته بود . تنها به دنبال دیدن زجر حاکمان، خنجر خونینی که در گلوی برادرش کرده بودند را از جنازه او بیرون کشید.چشمانش سرد و بی روح بود ‌ 

معترض را میشد ساکت کرد.با اصلاح. اغتشاشگر را میشد ساکت کرد. با اخطار . اما مبارز را نمیتوان ساکت کرد..اون چشم ها و گوش هایش را بسته بود و تنها انتقام را میدید.انتقام گلوی بریده شده برادرش.انتقام گریه های ناتمام مادرش.انتقام درخواست های نجات خواهرش از زیر دست وحشی گری حاکمان یا انتقام دست های بی ثمر به زمین افتاده پدرش. .چشمانش را بسته بود و یک قطره اشک هم بر صورت او دیده نمیشد.گریه او را اروم نمیکرد..یا من برنده میشوم یا کنار خانواده ام زندگی خود را ادامه میدهم . شاید در دنیایی دیگر ؟.پایان. 

  • Arian

دهکده

مامورین به دنبال به آتش کشیدن روستا بودند.مجریان قانون 

دهکده در وحشت بود.... فاصله‌. . اسمان رنگ خونین به خود گرفته بودو داروغه بر طبل وحشت میکوبید و کودکان جیغ هایی بلند سر میدادند.انگیزه حاکمان دهکده ثروت نبود..ارضای سادیسم وحشیانه وجودشان با تماشای رنج کشیدن مردم بود..فاصله ...از دل آتش بیرون امد خون از صورتش بر زمین مچکیدو راه میرفت هه..هه.ههه...پایان... شاید همانند حاکمان دهکده شده بود.به دنبال زجر دادن بالادستان برای لذت و انکار گذشته. 

  • Arian