بلند میخندید.
دهکده به جهنم بدل شده بود، اما آتش این جهنم هم بدنش را گرم نمیکرد. در دخمهای کنار شعلهها نشسته بود و با تکههای لباس برجامانده ای که نباید در دستش میبود آتش را زنده نگه میداشت.
از دور، مردی با ظاهری آراسته نزدیک شد.
دستش را دراز کرد.لبخند داشت و شمشیر.
وعده روز های زیبایی برای دهکده را میداد
دستش را گرفت. مرد از روزهای آباد گفت، از دهکدهای نو، از سرهایی که خواهد افتاد تا خانهها دوباره ساخته شوند. تصویر آینده را نشان میداد،بیش از حد روشن، بیش از حد آماده. مکث کرد.اما.....
چرا برای صلح، شمشیر آورده بود؟
هر حرکت شمشیرش آغشته به حیلهی سیاست بود..
اما هر بار که شمشیرش را بالا میآورد، چیزی در نگاهش حساب میکرد.
ضربههایش بوی معامله میداد، نه رهایی.
.. .. .. .. ..بچها سلام.راستش توی این چندروز و توی این چند بخشی که از این داستان نوشتم سعی کردم دیدگاه خودم از شرایط فعلی ایران رو به تصویر بکشم.بدون ترس از قضاوت شدن.امیدوارم که منظورم رو بفهمین و دیدگاهم رو درک کنین.ممنون که وقتتونو گذاشتین و این چهارتا متن رو خوندین.ببخشید که خسته کننده بود😭