مردم در وحشت بودند،گناه کبیره روزمره ای شده بود برای زندگی مردم تا نفرت از دین حاکمان را توجیح کنار گذاشتن انسانیت کنند.. حسادت،شهوت.شکمپرستی،طمع،کاهلی،خشم،غرور ..
زیر آسمان خونین، مردم به یکدیگر پشت میکردند، نگاههاشان از نفرت میسوخت و دستها خالی از کمک بود.به کشتن معتاد شده بود،خنجر را از نفرت و خشم زیر گلوی سرباز حاکم گذاشت،به خود غره شده بود و هیچ ابایی برای کشتن نداشت،او دنبال باعث نبود،خنجرش روی حنجره عامل بود .شاید برای پیدا کردن انها به اندازه کافی اراده نداشت
وقتی فرزند بالادستان را میدید که در مهمانی های مجلل، در کاخ هایی که با خون مردم رنگ امیزی شده شراب مینوشند دیگر عذاب نمیکشید،حسادت میکرد و این تغیر در وجود او بود. برای سیر کردن شکم خودش خوراک دوستان قدیمی خود را میدزدید و مرگ تدریجی انها از گرسنگی را تماشا میکرد.۶ گناه و تنها یکی مانده.
وقتی به همسر سربازی که کشته بود و با چشمان غرق در وحشت و بی گناهی مرگ همسر خود را تماشا کرد نگاه میکرد. پایان.چشمانم هیچچیز را نمیبینند… و من هنوز میخواهم.کار من اینجا تموم نشده مگه نه؟هه