هه ههه...نفرت تمام وجودش را فرا گرفته بود . تنها به دنبال دیدن زجر حاکمان، خنجر خونینی که در گلوی برادرش کرده بودند را از جنازه او بیرون کشید.چشمانش سرد و بی روح بود ‌ 

معترض را میشد ساکت کرد.با اصلاح. اغتشاشگر را میشد ساکت کرد. با اخطار . اما مبارز را نمیتوان ساکت کرد..اون چشم ها و گوش هایش را بسته بود و تنها انتقام را میدید.انتقام گلوی بریده شده برادرش.انتقام گریه های ناتمام مادرش.انتقام درخواست های نجات خواهرش از زیر دست وحشی گری حاکمان یا انتقام دست های بی ثمر به زمین افتاده پدرش. .چشمانش را بسته بود و یک قطره اشک هم بر صورت او دیده نمیشد.گریه او را اروم نمیکرد..یا من برنده میشوم یا کنار خانواده ام زندگی خود را ادامه میدهم . شاید در دنیایی دیگر ؟.پایان.