یک ساعت پیش اگه بهم میگفتن قراره اتش بس شه میخندیدم. ولی خب ظاهرا سیاست خیلی کثیف تر از تفکرات ساده و بچگانه ما بود!

‌رفرنس بدم به داستانی که چندوقت پیش نوشتم‌ روی صفحه وبلاگ. . .

بلند می‌خندید.

دهکده به جهنم بدل شده بود، اما آتش این جهنم هم بدنش را گرم نمی‌کرد. در دخمه‌ای کنار شعله‌ها نشسته بود و با تکه‌های لباس برجا‌مانده ای که نباید در دستش میبود آتش را زنده نگه می‌داشت.

از دور، مردی با ظاهری آراسته نزدیک شد.

دستش را دراز کرد.لبخند داشت و شمشیر.

وعده روز های زیبایی برای دهکده را میداد

دستش را گرفت. مرد از روزهای آباد گفت، از دهکده‌ای نو، از سرهایی که خواهد افتاد تا خانه‌ها دوباره ساخته شوند. تصویر آینده را نشان می‌داد،بیش از حد روشن، بیش از حد آماده. مکث کرد.اما.....

چرا برای صلح، شمشیر آورده بود؟

هر حرکت شمشیرش آغشته به حیله‌ی سیاست بود..

اما هر بار که شمشیرش را بالا می‌آورد، چیزی در نگاهش حساب می‌کرد.

ضربه‌هایش بوی معامله می‌داد، نه رهایی.

تکرار میکنم. ضربه هایش بوی معامله میداد،نه رهایی💔