امروز انقدر روانی شدم که فقط میخوام یکیو بزنمبچها😭
یکی بیاد بزنمش لطفا.
امروز انقدر روانی شدم که فقط میخوام یکیو بزنمبچها😭
یکی بیاد بزنمش لطفا.
و بازهم غرق در افکارم شدم. به زور یه انیمه 12 قسمتی رو دیدم این چندوقته . جدی سخته😭 انگار ذهنم همش یجای دیگست
بسسسسس
بیاین خوش بین باشیم،شاید درست شد😭
با یه روز تاخیر اومدیم تهران😭 رفتم هلال احمر کارتمو گرفتم بهم یه کاور دادنو یه کیف و نشستیم اونجا با چندنفر دیگه. تیم ما پنج نفره بود سه تا اقای دیگه و یه خانم که خیلی مهربون بودن ولی بخاطر درونگرایی بیش از حد من زیاد باهاشون حرف نزدم😭 نشستیم تا یجا اتفاقی بیوفته. اتفاقا اطرافمونم زدن ولی چندنفر دیگه اعزام شدن تا ماهم برای یه امدادرسانی رفتیم یجا😭من وسایلو دادم و صبر کردم اینطور که فهمیدم یه خانومه از ترس سکته کرده بود یا یه همچین چیزی،بعدشم با گروه برگشتیم و من رفتم خونه خلاصه روز اول اونقدر چیز خاصی نداشت💔
فردارو باز بهتون میگم.الانمهوای تهران خیلی جالبه.شببخیر
بترسید از روزی ثه با دوست صمیمیتون سر یه موضوع حرفتون میشه و شما رو تحریک میکنه که نادرست ترین کار دنیا رو انجام بدید
چهارشنبه دوباره چندروز برمیگردیم تهران
تصمیم گرفتم اون چندروزو برم جمعیت هلال احمر برای مردم خدمت کنم،فقط مردم. مردم بی گناهی که توی جنگ ناخواسته آسیب میبینن به عنوان یک شهروند فکر کنم برای خدمت به هم وطنان زجر دیدم تنها اقدامه. شاید بتونم بهشون کوچک ترین کمکی کنم(لجندای این وبلاگ میدونن من دوره هلال احمر دیدم😭)
چهارشنبه دوباره چندروز برمیگردیم تهران
تصمیم گرفتم اون چندروزو برم جمعیت هلال احمر برای مردم خدمت کنم،فقط مردم. مردم بی گناهی که توی جنگ ناخواسته آسیب میبینن به عنوان یک شهروند فکر کنم برای خدمت به هم وطنان زجر دیدم تنها اقدامه. شاید بتونم بهشون کوچک ترین کمکی کنم(لجندای این وبلاگ میدونن من دوره هلال احمر دیدم😭)
خیلی سخته خونه ساختن بچها.
ولی دارم موفق میشم،کف خونه رو ساختم